تابلوی خط زیبایی را که به قلم استاد محمد حسن خان مزین شده بود به چند بیتی از مولانا در آرزوی " دست یافتن به آنچه دست نیافتنی است " * لابلای تشویق ها و حرفهای در گوشی و متلک های هم دوره ای ها تقدیم استاد کردم واستاد به زبان مطایبه همیشگی از پند پدر به فرزند گفت که :
"ای فرزند چاپلوسی فعلی است بسیار قبیح اما تو تا می توانی در انجامش بکوش بلکه کارگر افتاد " و بعد همین جور که دست در دست هم داشتیم کمی از من گفت و تشکر کوتاهی کرد تا نوبت به من رسید که از ارادتم به استاد گفتم و از نا مه ای که پیوست شده بود به قاب . استاد که شنید نا مه 3 صفحه است بچه ها را مرخص کرد و بعد دو تایی که تنها شدیم نشست تا نامه ام را برایش بخوانم و من خواندم . نا مه که تمام شد استاد ایستاد و بعد سکوتی و نگاهی و بعد روبوسی و حرفهایی که اندازه تمام دنیا برای من ارزش داشتند . روز چهارشنبه برای من از بهترین روزهای زندگی بود .
*****************************
استاد گرامی
دوست داشتم این نوشته را همان جلسه آخر، بعد از داستان "خوب،خوب ِ"زهرا خانوم و درست همان وقتی که تمام شاگردانتان به احترام شما ، ایستاده و از صمیم قلب ابراز احساس می کردند تقدیمتان کنم اما با خودم گفتم نکند شک و شبهه ای باشد من باب اینکه به طمع نمره ای یا چه می دانم خود شیرین کردنی اینها را نوشته باشم . دست کم اطمینان دارم که رفقا کم لطفی نمی کردند و حق مطلب را تمام و کمال به جا می آوردند . همین شد که منتظر ماندم تا امروز ، که هیچ شائبه ای نباشد در ارادت این بچه مرشد .
راستش تمام این نوشته برای ابراز تشکری بوده از شما ، به زبان دانش آموزی از استادی . دانش آموزی که پروفسور و دکتر و مهندس زیاد داشته اما استاد ، نه! استادی که همان جلسه اولی که سر صحبت را باز کرد از برای وصل آمدنش گفت و حرفهایش به دل این آدم نشست و بعد از آن روز ، بعد از ظهر سه شنبه هایی که هر دو هفته یکبار از راه می رسیدند با تمام تجربیات قبلی من از درس و تحصیل و دانشگاه متفاوت بودند . این درست که هر از چندی ، چند دقیقه ای هم در آن بعد از ظهرهای زمستانی ، پای صحبتهایتان چرت زده ام ، اما نشستن پای مونولوگ درسی شما از بهترین ساعتهای عمر من بوده . نه به این دلیل که داشتم نگرش سیستمی یاد می گرفتم ، بلکه داشتم درس زندگی گوش می دادم .
استاد اینها را نوشتم که گفته باشم ، اگر به قول خودتان تنها می خواستید قلقلکی بدهید ما را با سوالهای بی جوابی که برایمان می سازید ، دست کم در مورد این آدم کارگر افتاده است .
آدمی که یکی از محصولات استاندارد خط تولید انبوه یادگیری آکادمیک است .پایبند جزییات ، در منی گم و از مراد خویش دور ، که بهترین آموخته اش آموختن چاره نکردن بوده و تقدیس سنتهای کهنه ای که تبدیل به الگوهای ذهنی غیر قابل سوال شده اند . اما حالا آدمی که در طول 11 ترم تحصیلات عالیه ، پای درس و مشق هیچ کدام از آن خانومها و آقایان دکتر و مهندس ننشسته بود ، بعد از تمام شدن درس و امتحانتان ، دوباری جزوه تان را مجددا خوانده تا یادش نرود که قرار شده عادتهایش را کنار بگذارد و حالا تمام اینها را نوشته به سپاس از آنچه کردید. نه اینکه معنی "تجدید حیات" را فهمیده باشم ، نه اینکه به فارغ دلی رسیده باشم ، نه ! اما دست کم نیت کرده ام که راه وادی اول از همان هفت وادی سلوک را که گفتید پیش بگیرم و یادم باشد که :
هست وادی طلب آغاز کار وادی عشق است از این پس بیکنار
عشق به جمال که نهایت زندگی است و جمالی که در کمال جویی است . اینها را نوشتم تا هیچ وقت یادم نرود که " هیچ سطحی از معرفت رافع خریت نیست " ، که " گذشته چراغ راه آینده نیست " ، که " سعادت تابعی است از تخیل و نه تعقل " ، که " بهای آزادی نا امنی است " و " تخفیف دادن در آرمانها راه رسیدن به سعادت نیست " . خواستم یادم باشد که " انسان ، بودن نیست . شدن است " . خواستم یادم باشد که مبادا فوریت ها برایم مهمتر از اهمیت ها تعریف شوند . اینها را نوشتم که گفته باشم این "تخم جن " کم کم دارد باورش میشود که دنبال مناسب ترین باشد ، نه بهترین . اینها را نوشتم تا بلکه من هم بگردم دنبال آن گمشده ای که " We have lost in living "
استاد عزیزم ! قول می دهم اگر باز فراموشم نشد ، یادم باشد که آنچه ایده آل است خود سفر است و نه مقصد سفر . یادم باشد که تا از بند قیود خودنهاده ای که محصول توارث اجتماعی و ذهنیت های دسته جمعی و عادتهای شخصی و الگوهای ذهنی از پیش تعریف شده اند ، فارغ نشوم ، زندگی ارزش زیستن ندارد. هرچند که لازمه این کار خودشناسی باشد که به قول دیوژن سخت ترین کارهاست اما دست کم سعی خودم را می کنم که " لیس الانسان الا ما سعی " .
استاد نمی دانید چقدر دلم می خواهد با شما بنشینم ویک دل سیر از چراهایی بگویم که خیلی وقت است بی جواب مانده اند و حالا البته اصرار زیادی هم ندارم به دانستن و یافتن پاسخ شان . چرا که کم کم دارد باورم میشود که :
بازناید در جهان زین راه کس نیست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نیامد بازکس زین راه دور چون دهندت آگهی ای ناصبور
استاد برای تمام تغییری که در زندگی این آدم دادید از شما ممنونم . آدمی که آشنایی با شما از مهمترین و بهترین اتفاقات زندگی اش بوده .
گفت شادی آمد و شیون گذشت چونکه صاحب دولتی بر من گذشت
راستی تا یادم نرفته بگویم که چقدر دلم می خواهد پدربزرگی مثل شما داشتم .
عزتتان مستدام
دلتان همیشه خرم
4 اردیبهشت 87
* دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول آن های و هوی و نعره مستانم آرزوست
پ.ن :
این روزها آنقدر درگیر کار شده ام که فرصت زیادی برای نوشتن نمی کنم . اما از سفر که برگردم حتما می نویسم . بماند که کلی نوشته نا تمام هم روی دستم مانده . |