دست نوشته ها
  
 دست نوشته ها
 
خرداد 1387
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31
 
آرشیو

انگلیسی با موبایل Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
یکشنبه 26 خرداد ماه سال 1387

این روزها دارم با کثافت کاریهای شهرداری سر و کله می زنم و همین تمام توانم را تحلیل می برد .


 
پنجشنبه 9 خرداد ماه سال 1387
من کجام ؟
آقا یه کلام مخلص کلام ! وقت نمی کنم بنویسم و بعد همین منو کلافه می کنه اما یکی از همین روزا با سبد سبد نوشته برمی گردم .

 
جمعه 6 اردیبهشت ماه سال 1387
به استادی که دوستش دارم

 

تابلوی خط زیبایی را که به قلم استاد محمد حسن خان مزین شده بود به چند بیتی از مولانا در آرزوی " دست یافتن به آنچه دست نیافتنی است " * لابلای تشویق ها و حرفهای در گوشی و متلک های  هم دوره ای ها تقدیم استاد کردم واستاد به زبان مطایبه همیشگی از پند پدر به فرزند گفت که :

"ای فرزند چاپلوسی فعلی است بسیار قبیح اما تو تا می توانی در انجامش بکوش بلکه کارگر افتاد " و بعد همین جور که دست در دست هم داشتیم کمی از من گفت و تشکر کوتاهی کرد تا نوبت به من رسید که از ارادتم به استاد گفتم و از نا مه ای که پیوست شده بود به قاب . استاد که شنید نا مه 3 صفحه است بچه ها را مرخص کرد و بعد دو تایی که تنها شدیم نشست تا نامه ام را برایش بخوانم و من خواندم . نا مه که تمام شد استاد ایستاد و بعد سکوتی و نگاهی  و بعد روبوسی و حرفهایی که اندازه تمام دنیا برای من ارزش داشتند . روز چهارشنبه برای من از بهترین روزهای زندگی بود .

 

                                       *****************************

 

 

استاد گرامی

دوست داشتم این نوشته را همان جلسه آخر، بعد از داستان "خوب،خوب ِ"زهرا خانوم و درست همان وقتی که تمام شاگردانتان به احترام شما ، ایستاده و از صمیم قلب ابراز احساس می کردند تقدیمتان کنم اما با خودم گفتم نکند شک و شبهه ای باشد من باب اینکه به طمع نمره ای یا چه می دانم خود شیرین کردنی اینها را نوشته باشم . دست کم اطمینان دارم که رفقا کم لطفی نمی کردند و حق مطلب را تمام و کمال به جا می آوردند . همین شد که منتظر ماندم تا امروز ، که هیچ شائبه ای نباشد در ارادت این بچه مرشد .

راستش تمام این نوشته برای ابراز تشکری بوده از شما ، به زبان دانش آموزی از استادی . دانش آموزی که پروفسور و دکتر و مهندس زیاد داشته اما استاد ، نه! استادی که همان جلسه اولی که سر صحبت را باز کرد از برای وصل آمدنش گفت و حرفهایش به دل این آدم نشست و بعد از آن روز ، بعد از ظهر سه شنبه هایی که هر دو هفته یکبار از راه می رسیدند با تمام تجربیات قبلی من از درس و تحصیل و دانشگاه متفاوت بودند . این درست که هر از چندی ، چند دقیقه ای هم در آن بعد از ظهرهای زمستانی ، پای صحبتهایتان چرت زده ام ، اما نشستن پای مونولوگ درسی شما از بهترین ساعتهای عمر من بوده . نه به این دلیل که داشتم نگرش سیستمی یاد می گرفتم ، بلکه داشتم درس زندگی گوش می دادم .

استاد اینها را نوشتم که گفته باشم ، اگر به  قول خودتان تنها می خواستید قلقلکی بدهید ما را با سوالهای بی جوابی که برایمان می سازید ، دست کم در مورد این آدم کارگر افتاده است .

آدمی که یکی از محصولات استاندارد خط تولید انبوه یادگیری آکادمیک است .پایبند جزییات ، در منی گم و از مراد خویش دور ، که بهترین آموخته اش آموختن چاره نکردن بوده و تقدیس سنتهای کهنه ای که تبدیل به الگوهای ذهنی غیر قابل سوال شده اند . اما حالا آدمی که در طول 11 ترم تحصیلات عالیه ، پای درس و مشق هیچ کدام از آن خانومها و آقایان دکتر و مهندس ننشسته بود ، بعد از تمام شدن درس و امتحانتان ، دوباری جزوه تان را مجددا خوانده تا یادش نرود که قرار شده عادتهایش را کنار بگذارد و حالا تمام اینها را نوشته به سپاس از آنچه کردید. نه اینکه معنی "تجدید حیات"  را فهمیده باشم ، نه اینکه به فارغ دلی رسیده باشم ، نه ! اما دست کم نیت کرده ام که راه وادی اول از همان هفت وادی سلوک را که گفتید پیش بگیرم و یادم باشد که :

هست وادی طلب آغاز کار                               وادی عشق است از این پس بیکنار

عشق به جمال که نهایت زندگی است و جمالی که در کمال جویی است . اینها را نوشتم تا هیچ وقت یادم نرود که " هیچ سطحی از معرفت رافع خریت نیست " ، که " گذشته چراغ راه آینده نیست " ، که " سعادت تابعی است از تخیل و نه تعقل " ، که " بهای آزادی نا امنی است " و " تخفیف دادن در آرمانها راه رسیدن به سعادت نیست " . خواستم یادم باشد که " انسان ، بودن نیست . شدن است " . خواستم یادم باشد که مبادا فوریت ها برایم مهمتر از اهمیت ها تعریف شوند . اینها را نوشتم که گفته باشم این "تخم جن " کم کم دارد باورش میشود که دنبال مناسب ترین باشد ، نه بهترین . اینها را نوشتم تا بلکه من هم بگردم دنبال آن گمشده ای که " We have lost in living  "

استاد عزیزم ! قول می دهم اگر باز فراموشم نشد ، یادم باشد که آنچه ایده آل است خود سفر است و نه مقصد سفر . یادم باشد که تا از بند قیود خودنهاده ای که محصول توارث اجتماعی و ذهنیت های دسته جمعی و عادتهای شخصی و الگوهای ذهنی از پیش تعریف شده اند ، فارغ نشوم ، زندگی ارزش زیستن ندارد. هرچند که لازمه این کار خودشناسی باشد که به قول دیوژن سخت ترین کارهاست اما دست کم سعی خودم را می کنم که " لیس الانسان الا ما سعی " .

استاد نمی دانید چقدر دلم می خواهد با شما بنشینم ویک دل سیر از چراهایی بگویم که خیلی وقت است بی جواب مانده اند و حالا البته اصرار زیادی هم ندارم به دانستن و یافتن پاسخ شان . چرا که کم کم دارد باورم میشود که :

بازناید در جهان زین  راه  کس                           نیست از فرسنگ آن آگاه کس

چون نیامد بازکس زین راه دور                          چون دهندت آگهی ای ناصبور

استاد برای تمام تغییری که در زندگی این آدم دادید از شما ممنونم . آدمی که آشنایی با شما از مهمترین و بهترین اتفاقات زندگی اش بوده .

گفت شادی آمد و شیون گذشت                            چونکه صاحب دولتی بر من گذشت

راستی تا یادم نرفته بگویم که چقدر دلم می خواهد پدربزرگی مثل شما داشتم .

                                                                        

                                                                        عزتتان مستدام

                                                                       دلتان همیشه خرم

                                                                                                    4 اردیبهشت 87      

 

 

* دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر               کز دیو و دد ملولم  و انسانم  آرزوست

   گفتند یافت می نشود گشته ایم ما                       گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست

   زین همرهان سست عناصر دلم گرفت               شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

   زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول                 آن های و هوی و نعره مستانم آرزوست

 

پ.ن :

این روزها آنقدر درگیر کار شده ام که فرصت زیادی برای نوشتن نمی کنم . اما از سفر که برگردم حتما می نویسم . بماند که کلی نوشته نا تمام هم روی دستم مانده .


 
شنبه 17 فروردین ماه سال 1387
killing me softly

ظرف ۱۷ روزی که از سال جدید گذشته من ۵ شب را نخوابیده ام . یعنی دوره نقاهت بی خوابی اول تمام نشده دومی آمده سراغم . ان شاالله آخرینش چهارشنبه تمام میشود و بعد من خیلی سرحال و کاملا زنده بر می گردم و گوش شیطان کر کلی نوشته نا تمام را تمام می کنم در سال پیش رو !‌ دیشب اما بین زنگهای تلفنی که مدام چرتم را پاره می کردند خوابهای غریبی دیدم . از عقربهایی که مدام دنبال شکارم بودند تا تصادف های خونین و مالینی که می کردم و گم شدنهایم در خیابانهای  سرزمینی که دوردست بود . الان داشتم کل دقایق تکه تکه ای را که دیشب خوابیدم جمع می زدم . در بهترین حالت سه ساعت هم نخوابیده ام  اما به چرتهایم که فکر می کنم به این نتیجه می رسم که بیشتر از ۳۰۹ سالی که اصحاب کهف خوابیدند ، خواب بوده ام . راستی نکند زمان در دنیای خواب با این طرف فرق می کند ؟ یادم باشد این نظریه را جزو اکتشافات سال جدید  ثبت کنم . ‌ببینم اصلا گفته بودم که من مردنم را خواب دیده ام ؟ یعنی خیلی تر و تمیز و مرتب و شیک سکانس آخر فیلم سینمایی زندگی خودم را نگاه کرده ام . تریلر خوش ساختی بود و خب  اسمش حماقت هم اگر باشد آن آخر قصه را برای کتاب داستان خودم پذیرفته ام.          اما راست می گویند که بی خوابی عوارض دارد . نه ؟‌:)

 


 
شنبه 3 فروردین ماه سال 1387

امیدوارم همگی سال خوبی داشته باشین .


 
پنجشنبه 23 اسفند ماه سال 1386

برسد به دست آفتاب زمستانه

 

سلام و علیک هایمان را که قبلا کرده ایم پس من یکراست می روم سر اصل مطلب ... به گمانم  تشخیص تفاوتت با خیلی ازدیگرانی که هر روز می بینم سخت نبود برای منی که حالا 11 سال است دارم با زن جماعت کار می کنم و صبح تا غروب شغلم رابطه داشتن با آدمهاست . بماند که ذاتا هم خیلی بی مایه نیستم در شناختن آدمها . راستش از همان اول حواسم بود به رفتارت . به هر چیزی که می دیدم و میشنیدم از تو . به فاصله ای که همیشه با سایر دخترها حفظ می کردی . به راه رفتنت ، لباس پوشیدنت ، حرف زدنت و خندیدنت و هر چیز دیگری که فکرش را بکنی مثل مرتب بودن ناخنهایت یا رنگ لباسهایی که می پوشیدی  .... خواستم با تو صحبت کنم اما موکول کردم به وقتی دیگر  مثل امروز . به گمانم زود بود . بعدش هم صبر کردم تا بحث ناهار و مهمانی ... تمام شود که سوءتفاهمی پیش نیاید . دوست نداشتم فکر کنی از این هایی هستم که تا لبخندی تحویل می گیرم پیشنهادی تحویل می دهم . بعد که کمی گذشت و یکی دو باری برایت از خودم گفتم کم کم ، نمیدانم چطور شد که برایت یکی از نوشته هایم را  فرستادم . نه اینکه چنان نیتی نداشتم ، نه ! اما تصورم این بود که خیلی طول می کشد تا  شخصی ترین داشته هایم را برایت بفرستم ، ولی بی شیله پیله بودنت متقاعدم کرد که قابل اطمینان تر از آنی هستی که فکرش را می کردم . و بعد ، یکی از روزهایی که با هم صحبت کردیم و من خیلی خوشحال بودم از مصاحبتت ،  اسمت را گذاشتم آفتاب زمستان. چرا که داشتی  یخ درونم را آب میکردی با صداقتی که در وجودت احساس می کردم . و همین طور گذشت تا کم کم برایم از خودت بیشتر گفتی .  شکوه کردی  از روزگاری که سر ناسازگاری داشته با تو . از اتفاق نا خوشایندی گفتی که  تو برای فراموش کردنش درس خوانده بودی به شدت و بعد سراغ کار رفته بودی  .  از تعلق خاطرت به گذشته ای که ظاهرا خیلی هم یادآوردن خاطراتش دلچسب نیست اما اصرار داری برای به خاطر داشتنشان . از بهمنی که بد گذشته بود  پارسال  و کنایه لابلای حرفهایت به مردهایی که سر و ته یک کرباسند از لحاظ فهم و شعور . و از علاقه ات به عروسکها واشاره ات به تجربیاتی که تو را  بزرگتر از سن و سال خودت بار آورده بودند و من مشتاقم که تمامشان را گوش کنم  . این درست که چیز زیادی از تو نمی دانم اما به قول خودت تا همین حالا هم زیاده از خودت برایم حرف زده ای . مثل من که با وجود پرحرفی،   سابقه نداشته بعضی حرفها را برای همه  بزنم . اما برای تو نوشته هایم را هم حتی خواندم . نوشته هایی که تا حالا آشنایی آنها را نخوانده بود. راستش موجودی که تو را ترسانده بود ، جوری که با دیدنش زبان در دهانت بند می آمد و خیلی های دیگر هم  اسمش را خشن و بیدل و بی ادب گذاشته اند خیلی موجود وحشتناکی نیست . یکی مثل همه آدمها ، البته کمی بد اخلاق تر و بی حوصله تر . هرچند همزبان کم دارد اما هیچوقت خودش را برخلاف تصور آدمهایی که غالبا اشتباه میکنند، انسان کامل ندانسته . همین هم هست که همیشه دنبال بهتر شدن بوده . شاید تا حالا اهلی نشده باشد اما وحشی هار هم نیست . یکی که دوست دارد از خیلی چیزها سر در بیاورد . خیلی چیزهایی که حالا وجود تو هم جزوی از آنها شده . همین هم هست که می خواهد بیشتر بشناسدت و از خودش بیشتر برایت بگوید تا تو هم بیشتر بشناسیش . یکی که حیرانیهای مخصوص خودش را دارد در سفر زندگی .  سفری که همیشه مقصدش سوال بزرگی بوده برای  مسافری که حالا کم کم دارد از خودش می پرسد " از کجا معلوم  که خود این سفر مهم باشد و نه مقصد سفر ؟" . آدمی که کلی آرزوی رنگی دارد برای فرداهای زندگی .پسر بچه مغرور خودخواهی که وقتی از در دوستی  وارد شود غرور و خودخواهیش را دم در جا می گذارد و البته گاهی مهربانی هم می کند . آدمی که تصمیم گرفته باطنش را تا جایی که تو بخواهی برایت ظاهر کند . پس لطفا اگر تو هم فکر می کنی که این آدم می تواند ارزش همسفر بودن  را داشته باشد   ، فرصتی بده تا برایت بیشتر از داشته ها و خواسته هایش بگوید و از تو هم بیشتر بشنود تا شاید این شناخت هر دو نفرمان را کمک کند برای ساختن دنیایی که کمی متفاوت باشد از دنیای غالب آدمها .

این نوشته را فقط برایت می خوانم ، چون یادم نرفته که هر نشانه ای از خاطرات گذشته را سفت و سخت نگه میداری تا مبادا فراموششان کنی . اگر ماندنی بودم اصل نوشته به نشانه یادی از اولین روزهای آشنایی مال تو می شود تا لا به لای خاطراتت محفوظ باشد برای همیشه.  اما اگر به هر دلیلی مهمان چند روزه بودم آنوقت نامه مال من میشود که مال بد از همان روز اول هم بیخ ریش صاحبش بوده .

                                                                                                    

 

10/12/86


 
شنبه 18 اسفند ماه سال 1386
چرا می نویسم ؟

سایه جواب این سوال را داده . خیلی خوب و کامل .


 
یکشنبه 28 بهمن ماه سال 1386
پسرک عاشق

خب البته که من هم عاشق شده ام ! اصلا شما اگر کسی را سراغ دارید که از این قبیل ادعاهای رشک برانگیز "من آنم که هرگز عاشق نشد " می کند ، مطمین باشید که یا نعوذ بالله شعور شما را دست کم گرفته  یا زبانم لال به مرضی یا درد بی درمانی گرفتارشده که بنده حقیر از ذکر جزییاتش قاصر است  . حالا اگر اجازه بدهید مسخره مردم و عیب جویی از بقیه را که انصاقا  شیرین ترین بخش زندگی روزمره ما را می سازند کنار بگذاریم   و برسیم به خودمان . راستش را که بخواهید من اصلا یادم نیست تا حالا عاشق چند پریچهر بوده ام واحتمالا اگر روزی قرار باشد مثل گارسیا مارکز در نود سالگی بنشینم و فهرستی از دلبرکان شاد و غمگینم  تهیه کنم حتما خیلی ها از قلم خواهند افتاد. اما خب البته که بعضی عشقها فراموش نمی شوند . مثل حکایت عشق اول و یا داستان معشوقه سوگلی . عشق اول و سوگلیهای من هم استثنا نیستند از این قاعده !

 

                                                    ***********************

 

 عشق اول من یک الهه دوست  داشتنی بود که یادم نیست چطور و کی عاشقش شدم . یک دختر زیبا که بدون هیچ دلیل قابل قبولی  ، هفته هایی  که شیفت بعد از ظهر بودیم تمام مسیر مدرسه تا خانه را به هوای دیدنش می دویدم  . هرچند که گاهی بدقولی هم می کرد و سر قرار نمی آمد و  من دست از پا درازتر را  حواله میداد به چند نفر دیگر که هیچوقت دوست داشتنی نبودند  با آن خنده های زشت و لبخندهای  الکی شان .

 این درست که  سالها بعد اسم افعال ناپسندی که مرتکب میشدم را یاد گرفتم ولی به گمانم اینگونه بود که من الف بچه، برای اولین بار ناز دلبر خریدن را تجربه کردم. موجودی که به خاطرش تمام دخترهای هم سن و سال کودکستانی را بی خیال شده بودم چرا که خیلی بچه بودند !

الهه رضایی ، مجری برنامه کودک شبکه یک ، عشق اول و همیشگی من بود . نمیدانم چرا ولی دوستش داشتم . خیلی هم دوستش داشتم . هنوز هم دوستش دارم . مهم هم نیست که پیر شده باشد و پوست صورتش چروک شده باشد هرچه باشد ما دو نفر بهترین سالهای عمرمان را پای هم پیر کرده ایم .  اما خب طبق رسم غالب روزگارما ، بی وفایی را هم زود یاد گرفتم  وقتی فهمیدم یک سر و هزار سودا داشتن یعنی چه !.و آن زمانی بود که عاشق سیندرلا شدم و همان وقتها که نمی دانم چند سالم بود کم کم معنی جاذبه های جنسی را با ساق پاهای  شکیل سیندرلا حس کردم  . گمانم همان سالها هم بود که وقتی مدام در تخیلاتم لوسیفر لوس احمق بدذات را تکه تکه می کردم تا دیگر هوس نکند با آن نعش  خپلش  راهرویی را که سیندرلای نازنینم  با کلی زحمت تمیز کرده بود کثیف کند ، رگ غیرت ترک بودنم باد کرد.  بعد فلرتیشیا با آن صدای اروتیک و عشوه هایی که برای گالیور میکرد مفهوم جذابیت را برایم ترجمه کرد . مفهومی که بعدها در سیر تکامل دانسته ها ی یک نوجوان نماد لوندی شد . خلاصه اینکه عاشق این شخصیتهای مجازی و دور از دسترس شدن کسب و کاری بود برای من . کمی که بزرگتر شدم  ( احتمالا بعد از کلاس سوم )   معشوقه هایم هم از شخصیتهای کارتونی تبدیل به هنرپیشه های سینمایی و ماه رویان رمانهای بلند شدند. از کاترین دونوو  و  ادری هپبورن و آن دخترک زیبای مرغابی آهنی که هیچوقت اسمش را نفهمیدم تا اینگرید برگمن و علیا حضرت ملکه ی کتاب عصیان و لیدی روونا . خودم هم  درتصوراتم به سبک رناتوی مالنا با همفری بوگارت  و کلینت ایستوود و آیوانهو و ماتیوس  همذات پنداری می کردم و میشدم قهرمان و نقش اول  تخیلات جذابی که هنوز هم که هنوز است می توانند جایزه اسکار بهترین فیلمنامه های اقتباسی را مال خود کنند .


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 56601


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها

شناسنامه کامل من...